صفحه اصلی »

رعنا – زنی که به ترانه تبدیل شد

رعنا؛ زنی که به ترانه تبدیل شد / از اشکور تا حافظهٔ موسیقایی گیلان

بیش از یک قرن گذشته و هنوز نامش را می‌خوانند: رعنا؛ زنی از کوهستان‌های اشکور که شاید اگر آواز نبود، نامش نیز مانند نام هزاران زن و مرد دیگر آن سال‌ها جایی در تاریخ گم می‌شد. اما چنین نشد. قصه‌اش دهان‌به‌دهان چرخید، به شعر راه یافت، خنیاگران آن را خواندند و موسیقی نامش را از نسلی به نسل دیگر رساند.

امروز هنوز می‌توان «رعنا» را شنید، اما همین‌که پس از شنیدن آواز بپرسیم رعنا واقعاً چه کسی بود؟، ماجرا پیچیده می‌شود. یک روایت از عشق می‌گوید و دیگری از ربوده‌شدن؛ جایی هادی سورچانی عاشق رعناست و جایی دیگر در جایگاهی کاملاً متفاوت قرار می‌گیرد. کُردآقاجان نیز مدام به قصه بازمی‌گردد؛ گاه یاغی، گاه مردی در تقابل با صاحبان قدرت و گاه یکی دیگر از شخصیت‌های تراژیک ماجرا.

حتی دربارهٔ زمان وقوع حادثه نیز اتفاق‌نظر وجود ندارد. بعضی روایت‌ها ماجرا را به سال‌های پایانی قاجار نزدیک می‌کنند و برخی دیگر مشخصاً از سال ۱۳۰۴ خورشیدی سخن می‌گویند. این اختلاف‌ها در نگاه نخست ممکن است کار پژوهش را دشوار کنند، اما شاید درست همین‌جا قصهٔ واقعی رعنا آغاز شود؛ نه فقط با آنچه حدود یک قرن پیش اتفاق افتاده، بلکه با آنچه مردم در تمام این سال‌ها از آن به‌خاطر سپرده‌اند.

آن بالا، در اشکور

برای پیداکردن رد رعنا باید به شرق گیلان رفت؛ به ارتفاعات اشکور و به جغرافیایی که نام روستاها و آبادی‌هایش بارها در نسخه‌های مختلف داستان ظاهر می‌شود. این جغرافیا را نمی‌توان از روایت جدا کرد. رعنا در خلأ زندگی نمی‌کند؛ قصهٔ او متعلق به جامعه‌ای روستایی در یکی از پرتلاطم‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر ایران است.

سال‌های پایانی قاجار و آغاز پهلوی، برای مردم این منطقه فقط تغییر نام یک سلسله با سلسله‌ای دیگر نبود. مناسبات ارباب‌ورعیتی همچنان بر بخش بزرگی از زندگی روستایی سایه داشت و مالکیت زمین، قدرت محلی و جایگاه اجتماعی می‌توانستند سرنوشت آدم‌ها را تعیین کنند. بعضی روایت‌های محلی نیز داستان رعنا را دقیقاً در همین بستر اجتماعی می‌خوانند؛ نه صرفاً به‌عنوان یک ماجرای عاشقانه، بلکه به‌عنوان روایتی که رد مناسبات قدرت زمانه در آن باقی مانده است.

در این جغرافیا سه نام بیش از دیگران به یکدیگر گره خورده‌اند: رعنا، هادی سورچانی و کُردآقاجان. بااین‌حال، همین‌که بخواهیم رابطهٔ میان این سه نفر را مشخص کنیم، روایت‌ها از یکدیگر فاصله می‌گیرند.

در یک نسخه، زندگی رعنا با ماجرایی عاشقانه و سپس ربوده‌شدن گره می‌خورد. هادی از همراهان کُردآقاجان معرفی می‌شود و حوادث بعدی سرنوشت همهٔ شخصیت‌های اصلی را تغییر می‌دهد. در روایتی دیگر، هادی خود عاشق رعناست و داستان او به تراژدی مردی گرفتار در مناسبات خشونت‌آمیز منطقه تبدیل می‌شود. کُردآقاجان نیز شخصیت ثابتی ندارد؛ تصویری که یک راوی از او می‌سازد الزاماً همان مردی نیست که در روایت دیگری می‌بینیم.

اما میان تمام این مردان و روایت‌های متناقضشان، یک نفر گاهی از مرکز قصه کنار می‌رود: خود رعنا.

بسیاری از بازگویی‌ها می‌پرسند هادی چه کرد، کُردآقاجان که بود، چه کسی عاشق رعنا شد و سرانجام چه کسی او را با خود برد. شاید پرسش دیگری هم لازم باشد؛ پرسشی که داستان را از زاویه‌ای کاملاً متفاوت باز می‌کند: خود رعنا چه می‌خواست؟

یکی از مهم‌ترین خوانش‌های باقی‌مانده از این واقعه، رعنا را در متن همان مناسبات ارباب‌ورعیتی قرار می‌دهد. در این روایت، آنچه او را متمایز می‌کند نه زیبایی‌اش و نه مردانی هستند که نامشان کنار او آمده؛ رعنا زنی است که در برابر ارباب و عوامل او توان گفتن «نه» دارد.

اگر این خوانش را جدی بگیریم، مرکز ثقل داستان تغییر می‌کند. رعنا دیگر «موضوع» عشق یا نزاع مردان نیست؛ انسانی صاحب اراده است. یک عاشقانهٔ محلی آرام‌آرام لایهٔ دیگری پیدا می‌کند: روایتی از زن، اختیار و قدرت در جامعه‌ای که امکان انتخاب برای همه به یک اندازه وجود نداشته است.

البته میان این خوانش و «حقیقت اثبات‌شدهٔ تاریخی» باید فاصله گذاشت. منابع موجود اجازه نمی‌دهند تمام جزئیات زندگی رعنا را با قطعیت بازسازی کنیم. اما همین تصویر، حتی به‌عنوان بخشی از حافظهٔ شفاهی، مهم است؛ زیرا نشان می‌دهد مردم در دوره‌های مختلف چگونه این زن را به‌یاد آورده‌اند.

یک رعنا، چند قصه

شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا هادی سورچانی باشد. در یک روایت او در ربوده‌شدن رعنا نقش دارد؛ در روایتی دیگر عاشق اوست و واپسین لحظات زندگی‌اش با آوازی اندوهناک پیوند می‌خورد. بخشی از این آواز و روایت از طریق زنده‌یاد فرج‌الله چاکانی به نسل‌های بعد رسیده؛ یکی از صداهایی که در مسیر انتقال شفاهی رعنا اهمیت پیدا می‌کند.

پس کدام هادی واقعی است؟ عاشق یا رباینده؟

با منابعی که امروز در اختیار داریم، پاسخ قطعی به این سؤال آسان نیست. اما شاید خود تناقض از پاسخ مهم‌تر باشد. چگونه یک شخصیت در فاصلهٔ چند نسل می‌تواند از یک سوی داستان به سوی دیگر برود؟ چگونه کسی که یک راوی محکومش می‌کند، در روایت دیگری به شخصیت تراژیک ماجرا تبدیل می‌شود؟

اینجاست که باید از تصور یک «قصهٔ اصلی» که جایی دست‌نخورده باقی مانده فاصله گرفت. حافظهٔ شفاهی آرشیو نیست. داستان در محفظه‌ای بسته نگهداری نمی‌شود تا نسل بعد دقیقاً همان نسخه را تحویل بگیرد. کسی آن را تعریف می‌کند، دیگری می‌شنود، خواننده‌ای بخشی از آن را به آواز درمی‌آورد، مصرعی می‌ماند و مصرعی دیگر فراموش می‌شود. گاهی نامی جابه‌جا می‌شود، نقش شخصیتی تغییر می‌کند و هر نسل، آگاهانه یا ناآگاهانه، چیزی از جهان خودش را وارد داستان می‌کند.

در یکی از دست‌نوشته‌های مربوط به پژوهش و اجرای تازهٔ «رعنا»، عبارتی کوتاه آمده که به‌خوبی این وضعیت را توصیف می‌کند: «نقل رعنا و تفاوت‌هایی که در مورد رعنا گفته شده…»

این چند کلمه مهم‌اند، چون به‌جای آنکه تفاوت روایت‌ها را مشکلی برای حذف‌کردن بدانند، خود این تفاوت‌ها را به موضوع جست‌وجو تبدیل می‌کنند. شاید قرار نیست از میان همهٔ رعناهای موجود، یکی را بیرون بکشیم و روی آن مهر «نسخهٔ اصلی» بزنیم. شاید باید ببینیم چرا هر نسل رعنا را کمی متفاوت به‌خاطر سپرده است.

در فرهنگ شفاهی، اختلاف روایت همیشه نشانهٔ خطا نیست. گاهی ردپای عبور زمان است.

روزی که قصه آواز شد

نمی‌دانیم نخستین‌بار چه کسی داستان رعنا را خواند. شاید اصلاً لحظهٔ مشخصی وجود نداشته باشد که بتوان گفت پیش از آن «قصه» بوده و پس از آن «ترانه» شده است. آنچه می‌دانیم این است که در نقطه‌ای از این مسیر، موسیقی وارد ماجرا شده و از آن پس، شیوهٔ زنده‌ماندن رعنا تغییر کرده است.

وقتی داستانی به آواز تبدیل می‌شود، دیگر لازم نیست کسی تمام آن را کلمه‌به‌کلمه حفظ کند. ملودی بخشی از حافظه را بر دوش می‌گیرد، ترجیع‌بند نام را نگه می‌دارد و هر اجرا فرصتی برای بازگویی دوباره می‌شود. چیزی که ممکن بود همراه آخرین شاهدان یک واقعه از میان برود، حالا می‌تواند در صدای کسانی زندگی کند که حتی هنگام وقوع آن متولد نشده بودند.

در نوشته‌ای دربارهٔ موسیقی گیل و گالش، صفرعلی رمضانی «رعنا» را در کنار «هیبت» و «آواز صفرخان» از نمونه‌هایی می‌داند که در آن‌ها موسیقی گیلان با وقایع اجتماعی و سیاسی پیوند پیدا می‌کند. در همان نوشته، رعنا به تحولات دورهٔ گذار از قاجار به پهلوی مربوط می‌شود. این نگاه، راه دیگری برای شنیدن ترانه باز می‌کند: رعنا فقط قصه‌ای نیست که بعدها برایش موسیقی ساخته شده باشد؛ موسیقی بخشی از شیوهٔ به‌یادآوردن آن قصه است.

در این معنا، آواز می‌تواند نوعی آرشیو باشد؛ آرشیوی متفاوت از سند و کتاب. تاریخ رسمی با تاریخ، نام، فرمان، نامه و گزارش کار می‌کند؛ آواز با ملودی، تکرار، تصویر و احساس. ممکن است جزئیاتی را از دست بدهد، اما چیز دیگری را حفظ می‌کند: اینکه یک جامعه چگونه گذشتهٔ خود را به‌یاد آورده است.

روایت فرج چاکانی یکی از نقاطی است که امروز می‌توان در این مسیر دید. قصه و آواز در روایت او از یکدیگر جدا نیستند. پیش از او نیز بی‌تردید صداهایی بوده‌اند و پس از او نیز صداهای دیگری رعنا را گرفته و ادامه داده‌اند. به همین دلیل، شاید پرسش «چه کسی رعنا را ساخت؟» اساساً پرسش دقیقی نباشد.

رعنا را احتمالاً یک نفر نساخته است. رعنا در طول زمان ساخته شده است.

آواز راه خودش را پیدا می‌کند

سال‌ها می‌گذرد و رعنا از جغرافیای اولیهٔ خود دورتر می‌شود. آواز به اجراهای رسمی موسیقی ایران می‌رسد و کسانی آن را می‌شنوند که شاید هرگز به اشکور نرفته‌اند و کشایه و لشکان و سورجان را روی نقشه هم پیدا نکنند.

یکی از نمونه‌های شناخته‌شده، اجرای «رعنا» در بیست‌ونهمین جشنوارهٔ موسیقی فجر با گروه رستاک و حضور صفرعلی رمضانی است. پیش از آن اجرا، جمله‌ای گفته می‌شود که شاید بهترین هشدار برای هر کسی باشد که می‌خواهد داستان رعنا را با یک پاسخ قطعی تمام کند: «رعنا داستان عاشقانه‌ای است که روایت‌های متعددی از آن وجود دارد…»

اجرایی که قرار است شنیده شود، تنها یکی از آن روایت‌هاست.

این جملهٔ ساده، ماهیت رعنا را به‌خوبی آشکار می‌کند. آواز می‌تواند از اشکور به سالن کنسرت برسد، تنظیم شود و مخاطبانی تازه پیدا کند، اما پشت آن هنوز قصه‌ای ایستاده که یک نسخهٔ نهایی ندارد.

بعد، در ۷ شهریور ۱۳۹۸، اتفاقی رخ می‌دهد که این مسیر را تقریباً به یک دایره تبدیل می‌کند. در کشایهٔ اشکور، مردم منطقه همراه با جمعی از نویسندگان و هنرمندان برای مراسم مرمت مزار منسوب به رعنا گرد هم می‌آیند. در همان مکان، آواز رعنا نیز اجرا می‌شود.

تصویر قابل‌تأملی است: قصه‌ای از اشکور برخاسته، دهان‌به‌دهان گشته، وارد موسیقی شده، از کوهستان بیرون رفته و روی صحنه‌های دیگر شنیده شده است؛ حالا آواز دوباره به جایی بازگشته که حافظهٔ محلی آن را به زن داستان نسبت می‌دهد.

قصه از اشکور بیرون رفته بود و موسیقی، سال‌ها بعد، آن را به اشکور بازگرداند.

آنچه از رعنا مانده است

حالا دوباره می‌توان همان پرسش اول را مطرح کرد: رعنا واقعاً چه کسی بود؟

شاید انتظار داشته باشیم بعد از تمام این جست‌وجو بالاخره بتوانیم یک زندگی‌نامهٔ مرتب از او بنویسیم؛ تاریخ تولد، خانواده، عشق، حادثه و پایان. اما منابع موجود چنین اجازه‌ای نمی‌دهند. میان روایت‌ها فاصله وجود دارد و بعضی تناقض‌ها آن‌قدر جدی‌اند که انتخاب یکی و حذف دیگری بیشتر شبیه تصمیم نویسنده خواهد بود تا کشف حقیقت تاریخی.

اما در عوض، چیز دیگری پیش چشم ما شکل می‌گیرد: مسیر تبدیل‌شدن یک انسان به حافظه.

زنی در اشکور زندگی کرده است. واقعه‌ای پیرامون او رخ داده، مردم درباره‌اش حرف زده‌اند و زندگی‌اش به قصه راه پیدا کرده است. قصه وارد شعر شده، شعر خوانده شده و موسیقی آن را از نسلی به نسل دیگر رسانده است. در این مسیر، هر دوره تصویری از رعنا ساخته: رعنای عاشق، رعنای ربوده‌شده، رعنای قربانی، رعنای مقاوم و زنی که در برابر قدرت «نه» می‌گوید.

شاید هیچ‌کدام از این تصویرها به‌تنهایی تمام رعنا نباشند. اما همهٔ آن‌ها بخشی از تاریخ او هستند؛ نه فقط تاریخ زندگی‌اش، بلکه تاریخ به‌یادآوردنش.

تاریخ رسمی نام بسیاری از آدم‌های عادی را ثبت نکرده است. زندگی آن‌ها با مرگشان از اسناد کنار رفته و گاهی حتی نشانی از آن‌ها باقی نمانده. موسیقی اما حافظهٔ دیگری می‌سازد؛ حافظه‌ای که الزاماً دقت یک سند تاریخی را ندارد، تغییر می‌کند، چیزی را حذف می‌کند و چیز دیگری را برجسته می‌سازد، اما گاهی می‌تواند کاری انجام دهد که سند از انجامش بازمانده است: یک نام را زنده نگه دارد.

بیش از یک قرن بعد، هنوز نام زنی از اشکور خوانده می‌شود. هنوز دربارهٔ سرگذشتش اختلاف وجود دارد، هنوز پژوهشگران و خنیاگران رد روایتش را دنبال می‌کنند و هنوز می‌توان پرسید هادی که بود، کُردآقاجان چه نقشی داشت و مهم‌تر از همه، خود رعنا چه می‌خواست.

شاید هیچ‌گاه نتوان تمام زندگی او را از میان مه تاریخ بیرون کشید. اما آواز کاری کرده که نامش از آن مه عبور کند.

رعنا دیگر فقط نام یک زن نیست؛ بخشی از حافظهٔ موسیقایی گیلان است. زنی که به ترانه تبدیل شد.

یادداشت IGM FOLK

این مقاله از کنار هم گذاشتن روایت‌های مکتوب و شفاهی، اسناد موجود و دست‌نوشته‌های مرتبط با «رعنا» شکل گرفته است. به‌دلیل ماهیت شفاهی این میراث و تفاوت‌های گاه جدی میان روایت‌ها، آنچه محل اختلاف بوده نه به‌عنوان واقعیت تاریخی قطعی، بلکه به‌عنوان بخشی از حافظهٔ چندصدایی رعنا روایت شده است.

در شکل‌گیری استخوان‌بندی این مقاله، پژوهش‌های میدانی، گردآوری روایت‌های شفاهی و دست‌نوشته‌های صفرعلی رمضانی (عموصفر) نقشی اساسی داشته‌اند. IGM FOLK این مقاله را به او، از پژوهشگران اصلی عرصهٔ موسیقی فولک گیلان، به پاس سال‌ها جست‌وجو، ثبت و انتقال این میراث موسیقایی تقدیم می‌کند.

IGM FOLK | مجله آی‌جی‌ام

یک نظر ثبت کنید

آخرین اخبار

جدیدترین برنامه ها

توجه:

لطفا صفحه قوانین و مقررات رو به طور کامل مطالعه بفرمایید.

کاربر گرامی جهت ورود و خرید حتما فیلتر شکن خود را خاموش کنید.

زمان انتخاب صندلی تا پرداخت حداکثر 5 دقیقه می باشد. و پس از گذشت 5 دقیقه صندلی انتخاب شده توسط شما از حالت رزرو خارج میشود و کاربران دیگری میتوانند آن را انتخاب کنند. لطفا حداکثر تا 5 دقیقه بعد از انتخاب صندلی پرداخت خود را انجام دهید. در غیر این صورت امکان جابجایی ردیف ها و شماره صندلی های خریداری شده وجود دارد.

لطفا بعد از خرید بلیت های خود را از بخش رزرو های من دانلود بفرمایید.

در صورت بروز هرگونه مشکل با پشتیبانی آنلاین سایت در ارتباط باشید.

ساعت پاسخگویی تلفنی از ساعت 2 بعد ازظهر الی 2 بامداد می باشد.

با تشکر از شما – تیم آی جی ام